قصه های شهرزاد قصه گو

  • 0

قصه های شهرزاد قصه گو

آنجا حیاط خانه اش قد یک غربیل بود

 اما تمام مهمان های ناخوانده در آن، جا می شدند.

 

آنجا اگر گرگی بزغاله را می خورد مادر، بزغاله را از شکم گرگ بیرون می آورد آن جا برای دیدن و سفر کردن، یک ماهی سیاه کوچولو تمام خطرها را به جان می خریدجشن شهرزاد
جشن شهرزاد

آن جا اگر می خواستی کسی را بشناسی کافی بود بپرسی چه بازی را دوست دارد یا چه گلی را

آن جا شاهزاده ها دختران فقیر را دوست داشتند

 

آن جا غول بزرگی بود که من فقط اندازه شصت پایش بودم ولی تمام حرف های مرا می فهمید و خلاصه در آن سرزمین خیلی کوچک که از دنیا خیلی بزرگتر بود می شد با گلها حرف زد، زبان حیوانات را فهمید تا ته دشت دوید به عمق دریا سفر کرد و همیشه منتظر خبر خوش قاصدک ها بود

نمی دانم خودم به این جا آمدم یا کسی مرا آورد یا به جرم خوردن میوه ممنوعه به بزرگسالی محکوم شدم و از بهشت کودکی رانده شدم.

جشن شهرزاد

اما گاهی که به سراغ کتاب ها می روم انگار در باغی بهشتی به رویم گشوده می شود.

بهشتمان دور نیست

همین نزدیکی

در میان غوغای کودکانمان

در میان فریادهاشان

و داستان هاشان

جایی که “شهرزاد قصه گو”

قصه های هزار و یک شب را برایمان می خواند

کافیست دستانمان را بگیرند

و ما را به سرزمین عجایب ببرند

کافیست کتاب هایمان را که اکنون در دستانشان است

با یکدیگر برگ بزنیم

 

جشن شهرزاداولین دوره جشن شهرزاد

مارا می برد تا آن دورها، یا همین نزدیکی ها

قرار است با هم و برای هم قصه بگوییم و

به قصه ی قصه گو ها گوش دهیم

قرار است دوباره به بهترین کتاب های کودکی هایمان سر بزنیم و احوالشان را بپرسیم

شعر بخوانیم و آواز و با نوای موسیقی به آغوش امن کودکی برگردیم

“اینجا به خانه نزدیک است”

در اولین دوره جشن شهرزاد همه شما دعوتید

همگی شما کودکان دیروز و امروز

خانه قصه ها و داستان هایمان با شما گرم تر است.

زمان: پنج شنبه 29 بهمن 94 همزمان با جشن سپندار مزگان

کرج، گوهردشت، خیابان هشتم شرقی، پلاک 87  کانون رشد خلاق

تلفن هماهنگی و ثبت نام: 34420513


دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید