جایی همین نزدیکی در کانون رشد خلاق

یکی از روزهای تابستان 83 توسط یکی از دوستانم دعوت شدم تا در فعالیتی برای کودکان همکاری کنم،رسیده و نرسیده با سیلی از کودکان روبرو شدم که می خواستند نقاشی کنند و منتظر کسی بودند که به اشتیاق آنها پاسخ دهد.

کمی آنسوتر صدای رسایی را می شنیدم که با بچه ها مشغول بازی بودو می خواند: عمو زنجیرباف،زنجیر منو بافتی، پشت کوه انداختی؟
در پی آن صدای ده ها کودک که با صدایی (جایی همین نزدیکی در کانون رشد خلاق)  که سینه ی آسمان را می شکافت می گفتند (بله)
مثل این بود که آنها به کودکی، به زندگی بله می گفتند.

به صدایی که به آنها اعتماد می بخشید که در این شهر (جایی همین نزدیکی در کانون رشد خلاق) مردمانی هستند که می دانند تداوم زندگی در همین نقاشی ها و در همین بازی ها و صداهاست.
من غرق در نقاشی ها و می دانم او غرق در همسرایی هاست، همدیگر را ندیدیم اصلا فرصت نشد که ببینیم صاحب این صدا کیست

تا هفته ی دیگر هیچ نیازی نبود کسی ما را به هم معرفی کند، دیدارمان مثل دیدار مسافرانی بود که مسیر طویلی در پیش دارند و در آنی می فهمند که باید تفاوت ها را رها کنند تا همسفرانی خوب باشند من نمی دانم آغاز سفر برای کودکان کجا بود.
شاید چند جلسه قبل از من،شاید شورای کتاب، شاید مدرسه فرهاد شاید مدرسه مهران شاید کانون پرورش فکری و یا شاید خیلی دورتر وقتی که جبار باغچه بان بنیان اولین مراکز کار با کودکان را گذاشت وشاید خیلی دورتر در مسیر دختری که برای بنیان اولین مهد کودک در شهرش سنگ دیوانگی می خورد که دیوانه است و با کودکان بازی می کند اما من آن روز سوار این قطر شدم.
با گروه عظیمی از مردمان خوب این شهر که بسیاری از آنها جوانانی بودند که اکنون مادران و پدران کودکان این شهرند، و اگر قادر بودم دلم می خواست از نام تک تک آنها یاد کنم
آنها که به شعار (هرجا کودکی است کار ما آغاز می شود) جان بخشیده اند
و اثرات تلاش های آنها در تمام مراکزی که برای رشد و بالندگی کودکان این شهر کار می کنند پیوسته به جاست
آنها اولین جشنواره های کودکان این شهر اولین بزرگداشت روز جهانی صلح و اواین تلاش ها برای سمینارهای زنان و فعالیت های زیست محیطی و بسیاری از فعالیت های دیگر را به ثمر رساندند
در محلی کوچک به اندازه یک اتاق که گاه کارگاه نقاشی بود گاه محل سمینار تربیتی و گاه محل غذاخوری و گاه محل چالش ها و بحث های بی پایان، اما هرچه که بود دغدغه کودکان چالش مدام این قلب ها بود، تا جایی که همه آن دغدغه ها آرام آرام بزرگتر شدند و روز به روز به لایه های عمیقتری رسیدند.انواده ایم در جایی همین نزدیکی

جایی همین نزدیکی در کانون رشد خلاق

گرچه دلم می خواهد مثل تمام آن روزهای خوب همه با هم بودیم اما می دانم که همسفری همیشگی نیست ولی سفر پیوسته به جاست.
و یاد خانم توران میرهادی گرامی می افتم که خطاب به کانون گفت: آدمها همیشه می آیند و می روند، کار و مسئولیت است که همیشه می ماند.
امروز هم تابستانی دیگر است و حدود پانزده سال از آن روز می گذرد
پس از طی فراز و نشیب های این سفر گه گاه در وادی های مبهم طی شد.
و گاه در شهرهای پر از نور و رنگ ، گاه در یاس و گاه سرشار ازعشق و امید، پیش روی ما دوستانی مسئول و فداکار و آماده اند تا عشق و محبت خود را نثار کودکان این سرزمین کنند
کودکانی که با همان نیازها و با همان اشتیاق منتظرند برای صدایی که آنان را به شعرها و نقاشی ها و بازی های کودکانه فراخواند و با نگاه پر از امید به آنها اطمینان بخشد که دنیای سرشار از عشق و امید در انتظار آنهاست. و وقتی عمو زنجیرباف می خوانند بدانند که در داستان های اساطیری ما زنجیر عمو نوروز، زنجیر زمهریر و سرما بود که باید بدست توانای او به پشت کوه انداخته می شد تا بهار دلکش فرا رسد.
و بدانند که هیچ سرمایی این حس را فشرده نخواهد ساخت
و بدانند که ما همه با هم یک خانواده ایم در جایی همین نزدیکی

پیام بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.